خرید بک لینک
نیم ساعت از نیمه‌شب گذشته است. عماد، آنا و پدرشان خوابیده‌اند. آناهیتا روز بعد ساعت ۱۲ باید به دانشگاه برود، عماد ساعت ۱۰ کلاس دارد و پدرشان هم باید ساعت ۷ صبح بیدار شود. امروز برای من روز بهتری نسبت به دیروز بود؛ کمی بیشتر با احساسات خودم آشنا شدم. از زاویه‌ای دورتر به زندگی‌ام نگاه کردم و متوجه شدم چقدر شایسته سپاسگزاری است.صبح زود، آناهیتا را پدرش به دانشگاه برد. دخترم ساعت یک و نیم به خانه برگشت. برایش پلو کته‌ای با ماهیچه و چیپس آماده کرده بودم، اما گفت گوشت دوست ندارد و نخورد. کمی ناراحت ش

برچسب: نویسنده: هستی رضایی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 22:58

خدایا شکرت به خاطر سلامتی، امنیت و رفاه. خدایا شکرت به خاطر فرزندان خوبم و خدایا شکرت به خاطر عشقی که به خانواده‌ام دارم.امروز کمی دیر از خواب بیدار شدم. وقتی چشم‌هایم را باز کردم، علیرضا رفته بود سر کار که از آنجا به اهواز برود. عماد هم رفته بود دانشگاه. من می‌خواستم برای ناهار آناهیتا فیله مرغ درست کنم، اما متاسفانه دیر شده بود و فرصتی برای تهیه نداشتم. بنابراین از اسنپ کالباس سفارش دادم تا همانطور که خودش خواسته بود، سالاد ماکارونی درست کنم و با خودش به دانشگاه ببرد. سریع‌تر آماده‌اش کردم.‍

برچسب: نویسنده: هستی رضایی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 22:58

صفحه بندی